به نام خداوند جان و خرد
بر سر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
اما گریه می کنند ...
ما مردها ، گاهی صدایما ن از ته چاه در می آید . .. گاهی که بغض می کنیم . گاهی که کم می آوریم . گاهی که دست از پا دراز تر می شویم . گاهی که به آینه نگاه می کنیم و یادمان می افتد که دیر به فکر خودمان افتاده ایم . گاهی که به کوچه نگاه می کنیم از پنجره ، و یادمان می افتد که دیر به فکر دیگرانمان افتاده ایم . دیگران خودمان را می گویم . همانهایی که اگر چه " دیگر " ند اما در واقع " خود " اند .
دیر به فکر افتادیم . اینطور نیست ؟ دیر نشده است ؟
آری مردها بی صدا گریه می کنند . اما گریه می کنند . چرا بعضی ها می خواهند این واقعیت عریان را منکر شوند . مگر می شود گریه نکرد . همینکه از تو توقع دارند گریه نکنی خودش زجر آور ترین بخش یک زندگی مردانه است .
دوست دارم قلبم را چند ساعتی استراحت بدهم . می خواهم کمی فکر کنم . بی دغدغه و بی خیال .
هه !
زهی خیال باطل . تازه انواع و اقسام خیالها به سراغم می آیند . تصویر فیش حقوقی و خستگی بهاره و تنهایی مادر و بهت عجیب مسعود و غم عمیق حامد و .... تصویر آن دختری که در میدان هفت تیر کتک می خورد .
ما ملغمه ای از " خود " و " دیگرانیم " . همین است که زجر آور است . همین است که گریه آدم را در می آورد .
همین که در آن واحد باید هم " خود " باشی هم بخشی از " دیگران " .
همینکه در حالی که تنهایی و باید تنها باشی و تنهایی ، تنها نشانه باقی مانده از آدم در وجود توست و تنهایی تنها راه تو برای رسیدن به " خود " ت ، به وجود بالغ و کامل و مستقل " خود " ت است ، در همان حال باید مرزهای " خود " ت با دیگران را برداری و یا دست کم هر روز کمرنگ ترش کنی تا بدانی و بفهمی و ببینی که بخشی از دیگرانی . این سخت ترین بخش زندگانی در دنیای امروز است . خیلی جسارت می خواهد که اینگونه زندگی کنی .
ما مردها گاهی کم می آوریم و بی صدا گریه می کنیم .
می دانید
در واقع به همین دلیل است که فکر می کنم ، آنهایی که دنیا را بین خودشان و دیگران تقسیم کرده اند و هر که را که با خودشان نیست با دیگران فرض می کنند از همین زجر محتوم تاریخی انسان معاصر می گریزند و توان و جربزه و جسارت بی صدا گریستن را ندارند .
ما مردها گاهی صدایمان از ته چاه در می آید... چرا که اشک ها و بغض ها و دردها مان را هم با همان چاه قسمت کرده ایم . و این حکایتی ست بسیار قدیمی .
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
فواد
دی ماه 1388

