به نام خداوند جان و خرد
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
1-
نانم را به تو قرض می دهم سنگم را هرگز
دستم را به تو قرض می دهم مشتم را هرگز
و آنچنان به پرنده امیدوارم
که صدایم را
هفت آسمان آنسوتر شنیده اند
2-
این دست تقدیر بود
یا حکایت سهل آدمی
انکار تراکم تاریکی
شب را کمرنگ تر نمی کند
و حادثه آنجا رخ داد
که مرگ
تقدیر مومنانۀ سایه هامان گردید
من گلوی خاطرات کوچه ام
وقتی که در برابر فریاد
تحقیر می شوی
باید به سایۀ دیوارهای کهنه پناه ببری
چه کسی در فضای خشت های خیس غروب
نفس کشیده است
من راز ویرانی کوچه را
در بیقراری دیوارهای کهنه دیده ام
و خاطرات تلخم را هر غروب
پیرزنان ساکت رنجور
آب و جارو میکنند
تنها پرنده می تواند از خودش دور شود
آی کسی که سنگ های گرسنۀ بغض آلود را به سینه می زنی
چگونه در اوج به شهادت می رسی
و صدای خیست را
گلوی کوچه از حفظ می کند
تقدیر
مرگ مومنانۀ مارا
در خشت خام دیوارهای کهنه دیده بود
و آنچه از گلوی کوچه پاشید
خاطرات من بود
در فضای خیس غروب
مهر 88

